روی ایوان خانه رو به درختهای بلندی که دور تا دور حیاط رو احاطه کردند و زمین‌های زراعی همسایه که از بالای فنس ها پیداست، گوشه‌ی مبل دو نفره نشستم کتاب بخونم یهو این آهنگ که تازه دانلود کردم و بی‌خبر از تکستشم پلی میشه:

نفس. چاوشی

جالبه برام که منم هنوز هدیه هایی که گفتی بسوزون نسوزوندم، هنوز گل‌های خشک شده‌ی روز خواستگاری رو توی جعبه‌ی اولین هدیه‌ت نگه داشتم... انگار نه انگار که بیست سال گذشته... بیست سال از عمر و جوانی ما... به چشم بر هم زدنی سپری شد... با اشک با درد با فقدان و حسرت... فقط برای انتخاب‌های منطقی و منطق چقدر در برابر عشق، حقیر و ظالمه...