دلتنگی
دلتنگم و غمی عمیق در جانم ریشه دوانده، ای کاش میشد یکبار دیگر ببینمت و سخت در آغوش بفشرمت...
دلتنگم و غمی عمیق در جانم ریشه دوانده، ای کاش میشد یکبار دیگر ببینمت و سخت در آغوش بفشرمت...
حالت چطوره؟ بچه ها خوبن؟ چیکارا میکنین؟
خیلی خسته ام.. اونقدر خسته و کوفته و له و داغون شدم که جدیدا به این فکر میکنم که اگر به یک روش بدون درد خودکشی کنم یا از شانس خوبم یک بیماری لاعلاج بگیرم، غیر از مادر و پدرم که هردو مریض قبلی و دیابتی هستند و تحمل شنیدن این خبر رو ندارند، آیا اصلاً برای شخص دیگه ای هم مهمه؟ اصلاً آیا کسی توی این دنیا پیدا میشه که من رو همونطور که من وودی رو دوست داشتم و براش گریه کردم و غصه خوردم دوست داشته باشه و براش مهم باشم؟...
نمیدونم... دیگه نمیکشم... اگر 100% مطمئن بودم که اینا همش واقعا یک شبیه سازیه و اهمیتی نداره، یک لحظه هم صبر نمیکردم...
احتمالا یک اکانت ایمیل خصوصی درست کنم و اطلاعات شخصیم رو طبقه بندی کنم تا برای روز مبادا حداقل کسی از نزدیکانم بهشون دسترسی داشته باشه. هروقت تموم شد جزئیاتش رو برای تو و شاید یک شخص دیگه هنور نمیدونم کی، میفرستم.