حس می‌کنم از اعتقاداتم دیگه چیزی باقی نمونده انگار دارم به زور تقلا می‌کنم... نمیدونم واقعا توی این مدت کم این همه تغییر کردم یا ذره ذره به اینجا رسیدم... امشب عجیب یادت افتادم... بچه ها با گوشیم آهنگ لایت بی‌کلام گذاشته بودن و باله می رقصیدن یهو تموم که شد پرید توی یه اهنگ شادمهر... نمی دونم چرا عکسشو روی کاور دیدم یاد تو افتادم... نمی دونم چرا رفتم به هجده سال پیش... نمی دونم چرا بی اختیار توی درگاه آشپزخونه خم شدم و خیره به صفحه‌ی گوشیم فقط اشک ریختم...

قدر لحظه لحظه‌ی زندگیت رو بدون و تا آخرین قطره‌‌ی بهانه‌های کوچک و ساده‌ی خوشبختیتو بنوش... گوارای جانت، جانم...