از هم گریختیم

وآن نازنین پیاله ی دلخواه را دریغ

بر خاک ریختیم

جان من و تو تشنه ی پیوند مهر بود

دردا که جان تشنه ی خود را گداختیم

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم

دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت

اکنون نگاه کن که سراسر ملال گشت

وآن عشق نازنین که میان من و تو بود

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت

با آن همه نیاز که من داشتم به تو

پرهیز عاشقانه ی من ناگزیر بود

من بارها به سوی تو بازآمدم ولی

هربار دیر بود

اینک من و توایم دو تنهای بی نصیب

هریک جدا گرفته ره سرنوشت خویش

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش...

"هوشنگ ابتهاج"

------------

چقدر شبیه وصف حال من و توست این شعر...نمیدونم چرا دم صبح خواب دوستت رو دیدم که هنوز داشت عاشقانه و با حسرت بهم نگاه میکرد  با اون چشمای شور حسود نفرت انگیزش که بین ما جدایی انداخت...قلبم برای تو بی قرار بود و حضورم در حوالی اون فقط حول محور گفتگویی ساده می چرخید... چقدر خسته بودم ... هنوز منتظر بودم که برگردی... دلم برای ساعتی آرامش و سکون که سر به شونه ت بذارم و چشمامو ببندم و عمیق نفس بکشم تنگ شده بود...