پس چرا چیزی نمینویسی؟ یک ماه پیش من ازت سئوال پرسیدم حتی حالا که اعلام حضور کردی بازم جوابمو ندادی...  من درک میکنم که سرت شلوغه ولی من هم بیکار نیستم. من هم دغدغه ی کار و درس و بچه ها رو دارم. اگر بیشتر از تو نباشه کمتر هم نیست ولی وقت میذارم میام برات با کلی ذوق و شوق می نویسم از فیس بوک پستهاتو چک میکنم عکس و فیلمای بچه ت رو می بینم و دورادور دلگرم میشم از دیدنت... ولی تو گاهی بیش از یکی دوماه میشه که نه سری میزنی نه چیزی می نویسی یا در حد یه تلگراف یک خطی...  دیشب خوابتو دیدم ولی چیزی از گفتگوی بینمون یادم نیست فقط همون شکلی بودی که  اوایل آشناییمون قبل از عمل بینیت... همون مماخ سنجابی ملوس خودم... با اون طُرّه ی موّاج موهای مشکیت... چقدر دلم تو رو میخواست میخواد...آه... کجایی دورترین و ژرف ترین تکه ی وجود من...

راستی از درستی مطلبی که درباره قرص های متفورمین گذاشتی مطمئنی؟ مادرم به خاطر دیابت عصبی استفاده می کنه. خواهرم کاملا به مباحث داروشناسی مسلطه و خودش قرص های مامانو میگیره... خیلی عجیبه...

...

جای گِله نیست. حالا که بیش از همیشه بهت احتیاج دارم، نیستی، همونطور که من کنار تو نبودم‌‌‌...