ای که نزدیک تر از هر نَفَسَم با من و همراه منی...

خوشحالم که بعد از یک ماه و نیم بلاخره اومدی نوشتی. روزهای عجیبی رو پشت سر گذاشتم... درسته بچه ها خیلی دلچسب و شیرین و جذابن و البته به نظرم بیشتر سختیِ بزرگ کردنشون به دوش مادراست...با این حال به نظر میرسه تنها داراییِ حقیقی پدر و مادر همین بچه ها هستن...

 بگذریم...

میدونی من دیگه به هیچ زمان مشخصی فکر نمیکنم... دفعه ی قبلی تقریبا توی تایمی که برای مشخص شدن تکلیف زندگیم تعیین کرده بودم تو صاحب فرزند شدی... و اینبار خودم... بنابر این دیگه از مبحث زمان هم فاصله میگیرم  همونطور که اجازه ندادم مبحث مکان و فاصله های جغرافیایی- که سالهاست بینمون افتاده- در میزان احساسم و نوع نگاهم به تو تغییری ایجاد کنه... اما روزی نیست که بدون فکر کردن به تو و تجسم رسیدنمون به هم بگذره... تو در هر لحظه هر زمان و هر مکانی با من همراهی همونطور که نفسم در ریه هامه و با هر ضربان قلبم که در سینه می تپه... 

رایحه ای از گذشته

این روزها زیاد بوی افترشیوت به مشامم میرسه...