خواب هایی که مرا از تو جدا میخواهند
خیلی عجیبه میخواستم دیگه نیام اینجا بنویسم اما باز دم صبح خواب دیدم مربوط به تو و خانوادت.
گوشیم چندهفته ست خراب شده. اما اینجا روتحت هر شرایطی میتونم سر بزنم با گوشی بقیه. و خوابم تا یادم نرفته بگم، با مادرو خواهرم اومدیم خونه تون. خیلی شلوغ بود یه عالمه مهمون داشتین. ما نشستیم نزدیک مادرت که پای ورم کرده شو دراز کرده بود رنگ چشماشم روشن شده بود. داشتیم باهاش حال و احوال میکردیم. پدرت هم پشت سرش بود اما چیزی نمیگفت. همسرت رو که برافروخته شده بود از اومدن ما توی اتاق روبرویی که درش باز بود می دیدم.پوزیشن نشستنم یه کم دردناک بودروی زمین. توکه انگار جوون ترشده بودی بدون اینکه چیزی بگم متوجه شدی و برام یه کوسن گرد ونرم مشکی رنگ مخملی اوردی. خیلی رسمی ازت تشکر کردم. بلاخره وقت غذا شد داشتی بشقابای پر از غذا رو میچیدی جلوی مهموناتون که دورتا دور خونه تون نشسته بودن من گفتم سفره باید پهن کنی و رفتم سراغ مادرت که اونم حرفمو تایید کرد. البته ما داشتیم از در میرفتیم بیرون ولی توی آشپزخونه دیدم که همسرت و چندتا از خانمهای اقوامش حسابی با خشم و غضب ما رو نگاه میکنن. دیگه از در که داشتم میومدم بیرون دنبال کفشام میگشتم. دوتا از خانمهای اقوامش بهم گفتن مگه اینا کفشات نیست؟ نگاه کردم دیدم کفشای بیست سالگیمه وقتی با تو بودم اون مشکی نوک تیز و درازها. یه لحظه از کهنه بودنشون خجالت کشیدم بعد متوجه شدم اونا توی کفشا نمک ریختن که پای من از اومدن دوباره به خونه ی شما بریده بشه. بعد از در خارج شدم. دم در هم شلوغ بود بیشتر آقایون بیرون بودند اصلا نفهمیدم مهمونیتون برای چی بود چون هنوز انگار بچه ی تو دنیا نیومده بود. نمیدونم شاید دومی در راهه. با این حال یه مغازه سه گوش کوچولو کنار خونتون داشتید انگار برای فروش لوازم آرایشی بهداشتی بود و من نمیدونم از کجا اما کلیدشو داشتم. دیدم یه نفر نقشه کل خونه رو داد بهش. انگار فهمیده بودم همسرت داره دنبال مدارکی از گذشته میگرده که آبروتو ببره و تو اونارو یعنی یادگاری های منو عکسمونو سپرده بودی به خواهرت که قایم کنه و به نظرم رسید باید توی اون مغازه باشه میخواستم زودتر برشون دارم ببرم که یهو همسرت درو باز کرد و با یه لوله پر از پودر نیلی رنگ اومد سمتم و داد میزد ببین ... چرا دست از سر من و زندگیم بر نمیداری؟ چرا قید اون تحفه به درد نخورو نمیزنی؟ و در همین حال اون پودرو که انگار دعاخونده بود و طلسم فراموشی منو برای همه خانواده ت داشت همینجور تند تند میریخت اینور اونور جاهایی که به راحتی دیده نمیشدن. بهش گفتم من اومدم که برم ولی تو اگه اونو دوستش نداری و برات انقدر حقیره چرا برای حفظش داری اینکارو میکنی؟ خواهش میکنم ادامه نده (منظورم به ریختن اون پودرا بود) گفتم به کمر من آسیب زدی با همین ورد و جادوهات. بدن من دیگه کشش نداره خواهش میکنم بس کن من خودم دارم میرم... یکم آرومتر شد دوباره گفتم من دوسش دارم ولی میرم اما تو که دوسش نداری چرا میخوای باهاش بمونی؟ جوابمو هنوز نگفته بود که از خواب پریدم...